تبليغاتX
(*_*) Just 4 U (*_*)

در آستان محراب تو -ای قدسی محراب معبد مهر-چنانت به درد واشک دعا خواهم گفت که خدایان همه عصرها از پرستندگان پارسای خویش از همه زاهدان شب زنده دار خویش وهمه عارفان مشتاق و عاشقان گداخته خویش که در همه امت ها دعایشان گفته اند و به گرمترین اورادشان عبادت کرده اند سرد گردند.....

                                                                        دکترعلی شریعتی

موسوی

نوشته شده در Mon 13 Jul 2009ساعت 2 PM توسط باربد |
روز بود
و همه خوشحال بودند
و اميدوار در تکاپو
به اميد صبحي تازه
مردم اهل بيت را دوست داشتند
و امام را
و قانون گرايي را
پس به سبز هم لبخند زدند
و به پرچم ايران هم
.......
روز موعود فرارسيد
و همه شاخه گل ياس به دست
فوج فوج آمدند
 گل ها جمع شد
صندوق ها شمرده و خوانده شد
و ناگهان تو فرياد زدي
هوا سرد شد
طوفان گرفت
و رعد و برق
آسمان دلمان را تيره و تار کردي
پس سبز چه بود؟
مگر اهل بيت چيزي جز ولايت گفتند؟
.........
و حالا
شب گذشته
 و روسياهي به ذغال مانده است
هيچ صندوقي ابطال نشد
اما
تو باطل شدي
و کارنامه خدماتت
و شعارهايت همه بي رنگ شدند
حتي الله اکبرت هم بوي قرآن هاي سر نيزه را ميدهد

نوشته شده در Thu 2 Jul 2009ساعت 2 PM توسط باربد |

دیروز یه دختر خانمی اومده بود در خونمون  زنگو زد منم اف امو بر داشتم

گفتم : بفرما

گفت: شما آقا محمدی؟

گفتم : بله بفرمایید.

گفت : مامانت خونس

گلاب به روتون ما از ترس ریدیم تو خودمون

گفتم : چیکارش داری

گفت : خصوصیه

منم شده بودم عین همین علامت تعجب!

به خودم گفتم یا ابوالفضل

مامانم از تو اتاق داد زد :محمــــــــــــــــــد!!!!!!!!!

به اته ته افتادم گفتم :ب ب ب ب بله خوب چ چ چ چ چرا مبزنی

مامانم گفت : کیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

گفتم با شما کار دارن

مامانم چادرشو بست به کمر         رفت دم در

گفتم خدا به خیر کنه

رفتم یه گوشه نشستم

گفتم حالا میاد دیدم خیر!!!!!!!!!!!!!

5min

نه نیومد

10min

اه چقدر خرف میزنن

15min

20min

25min

30min

خودتون که میدونین این زنا وقتی رودشون گره بخوره دیگه باز

نمیشه

خلاصه بازم نیومد!!!!!!!!!!

۳۵min

40min

45min

50min

55min

60miصبر کـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن!!!

جون مادرت دیگه سرم گیج رفت

خلاصه دلم تاب نیاورد رفتم اف امو برداشتم

داشتن میخندیدن

به خودم گفتم

اااااااااااااااااااا یهو چی شد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

مامانم فهمید که من دارم گوش میدم

گفت محمد اف امو بزاااااااااااااااااااااااااااااار

گزاشتمو بعد خدا خواستو مامانم اومد بالا

دیدم داره چپ چپ نیگا میکنه مثل بید می لرزیدم گفتم آخه من که

 کاری نکردم

گفت : این خواستگارت بود

تازه فهمیدم اوضا از چه قراره

گفتم : از کی تا حالا دخترا میرن خاستگاری

گفت : نه خیر تو میری خاستگاریش

گفتم : اگه نخواستم

یهو دیدم یه ملاقه اومد فرق سرم

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآخخخخخخخخخخخخخخخخخ

مگه زوره

گفت بله که زوره

خلاصه فرداش رفتیم با بابا بیرونو من به بابام گفتم زن نمیخوام

وبعد اون با غضب پیاده شد و در عقب رو باز کرد دو تا مشت

پیاده کرد

ما کبود شدیمممم و بعد در رفتیم

حالا هم دیشب تا حالا خونه نرفتم سک و سوزتمم داقونه

واسم دعا کنین!!!!!!!!!!!!

بابا من زن نمیخوامممممممممممممممممممممم

نوشته شده در Tue 19 May 2009ساعت 6 PM توسط باربد |

عروس خانم دوشیزه shirin_sooskesiah آیا وکیلم شما را به مهر :

گوگل عدد سکه بهار آزادی (گوگل عددی است که تشکیل یافته از 1 و هزار صفر جلوی آن :)

یک وب کم

سند یک سایت اینترنت اختصاصی دات کام


یک مودم  ADSL

اینترنت پرسرعت به اندازه طول عمر نوح!

LCD و شمعدان

یک هدست بی سیم

چهارده روم اختصاصی به نیت چهارده ...

پنج گیگا بایت میل باکس اختصاصی به نیت پنج ...

به عقد دائم آقای feri_ferferi در بیاورم ؟

جمعیت : عروس رفته آف هاش رو چک کنه!!!

حاج آقا : برای بار دوم آیا وکیلم ؟

جمعیت : عروس رفته ویروس کش آپدیت کنه!!

حاج آقا :!!!BUZZ , برای بار سوم خفم کردی آیا وکیلم ؟

عروس : با اجازه بزرگترهای Room بله

٬

نوشته شده در Tue 26 Aug 2008ساعت 3 PM توسط باربد |

دختر زيبايی بود. 

پشت پنجره‏ی تنهایی اتاق.  

پسر زیبایی بود.  

ایستاده در تنهایی کوچه.   

دختر به پسر نگاه می‏كرد.  

پسر به دختر نگاه می‏کرد.   

نگاه دختر كه ادامه يافت، پسر جرات كرد.  

پسر اشاره كرد كه دختر بيرون بيايد.   

دختر مبخند زد.    

دختر به پسر نگاه می‏كرد.   

پسر به دختر نگاه می‏کرد  

هر دو به هم نگاه می‏كردند.    

پسر اين پا و آن پا كرد.  

بارها تا سر كوچه رفت و برگشت.   

پسر باز با دست به دختر اشاره كرد.  

صورت دختر گرد و معصومانه بود.  

صورت پسر مردانه و مغرور بود 

دختر كاغذ مچاله شده‏ای را از پنجره بيرون انداخت.   

پسر کاغذ را برداشت: 

 

"متاسفم عزیزم، من فلج هستم " 

نوشته شده در Tue 3 Jun 2008ساعت 10 AM توسط باربد |

پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت : اما من درخت

نيستم . تو نمي تواني روي شانه ي من آشيانه بسازي.

پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدم ها را خوب مي دانم . اما گاهي پرنده ها و انسان ها را

اشتباه مي گيرم .

انسان خنديد و به نظرش اين بزرگ ترين اشتباه ممكن بود .

پرنده گفت : راستي ، چرا پر زدن را كنار گذاشتي ؟

انسان منظور پرنده را نفهميد ، اما باز هم خنديد .

پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است . انسان ديگر نخنديد . انگار ته ته

خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي كه نمي دانست چيست . شايد يك آبي دور ، يك اوج

دوست داشتني .

پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را هم مي شناسم كه پر زدن از يادشان رفته است .

درست است كه پرواز براي يك

پرنده ضرورت است ، اما اگر تمرين نكند فراموشش مي شود .

پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اين كه چشمش به يك آبي بزرگ افتاد

و به ياد آورد روزي نام اين آبي

بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد .

آن وقت خدا بر شانه هاي كوچك انسان دست گذاشت و گفت : يادت مي آيد تو را با دو بال و

دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود . اما تو آسمان را نديدي .

راستي عزيزم ، بال هايت را كجا گذاشتي ؟

انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس كرد . آن گاه سر در

آغوش خدا گذاشت و گريست

اي خدا مي شود بازهم به ما بالهايمان را بدهي..

 

نوشته شده در Sun 18 May 2008ساعت 3 PM توسط باربد |

دلممممممممممم شکسته خفن

 

 جون هر کی دوست

 

داری منو کمک کن

 

هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم

 

نوشته شده در Sun 11 May 2008ساعت 3 PM توسط باربد |

اگه نظر ندی دعا می کنم کچل شی!!!

نوشته شده در Mon 14 Apr 2008ساعت 6 PM توسط باربد |
Published by ParsTheme & Designed by Tempfa.com

ba2m

باربد

ba2m

http://ba2m.blogfa.com

(*_*) Just 4 U (*_*)

(*_*) Just 4 U (*_*)

(*_*) Just 4 U (*_*)

دوباره تنها شده ام !
دوباره دلم هوای تو را کرده است !
خودکارم را از ابر پر میکنم !
و برایت از باران می نویسم !
به یاد شبی می افتم که تو را در میان شمع ها دیدم
دوباره می خواهم به سوی تو بیایم
تو را کجا می توان دید ؟!
در آواز شباویز های عاشق !؟
در چشمان یک آهوی مضطرب ؟!
در شاخه های یک مرجان قرمز
و یا در سلام دختر بچه ای که
تازه نام تو را یاد گرفته است ؟!
دلم می خواهد وقتی باغها بیدارند ،
تا وقتی زنده ام ، برای تو نامه بنویسم !
برای تو نامه بنویسم و تو نامه هایم را بخوانی !
و همانند گذشته همه را بی جواب بگذاری !
و در برابره همه ی حرف های عاشقانه ام سکوت کنی !
و انگار نه انگار که وجود خارجی دارم
و همچنان بی تفاوت باش نسبت به حرفهایم !
ای کاش می توانستم تنهایی ام را برایت معنا کنم !
و از گوشه های افق برایت آواز بخوانم !
می ترسم روزی نتوانم بنویسم
و نتوانم نامه هایم را به تو برسانم !
و دفتر هایم خالی بمانند !
و حرف های نا گفته ام هرگز به دنیا نیایند !
می ترسم نتوانم بنویسم و
تو ادامه ی سرود قلبم را نشنوی !
و می ترسم نتوانم بنویسم
و آخرین نامه ام در سکوتی محض بمیرد !
و تازه ترین شعرم به تو هدیه نشود
دوباره شب ، دوباره طپش این دل بی قرارم !
دوباره سایه ی حرف های تو که روی دیوار روبه رو می افتد !
دلم می خواهد تمام دیوارهای بین من و تو پنجره شوند
و من تو را در میانه چشمهایم بنشانم !
دوباره شب ، دوباره تنهایی و دوباره خودکاری که
با همه ی ابر های عالم پر نمی شود !
دوباره شب ، دوباره یاد تو که این دل بی قرار را بیدار نگاه داشته است
دوباره شب ، دوباره تنهایی ،
دوباره سکوت ،و دوباره من و یک دنیا خاطره و غم دوری تو (-_-) عشقولانه (-_-)

(*_*) Just 4 U (*_*)

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog

JavaScript Codes JavaScript Codes JavaScript Codes