تبليغاتX
(*_*) Just 4 U (*_*)

پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت : اما من درخت

نيستم . تو نمي تواني روي شانه ي من آشيانه بسازي.

پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدم ها را خوب مي دانم . اما گاهي پرنده ها و انسان ها را

اشتباه مي گيرم .

انسان خنديد و به نظرش اين بزرگ ترين اشتباه ممكن بود .

پرنده گفت : راستي ، چرا پر زدن را كنار گذاشتي ؟

انسان منظور پرنده را نفهميد ، اما باز هم خنديد .

پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است . انسان ديگر نخنديد . انگار ته ته

خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي كه نمي دانست چيست . شايد يك آبي دور ، يك اوج

دوست داشتني .

پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را هم مي شناسم كه پر زدن از يادشان رفته است .

درست است كه پرواز براي يك

پرنده ضرورت است ، اما اگر تمرين نكند فراموشش مي شود .

پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اين كه چشمش به يك آبي بزرگ افتاد

و به ياد آورد روزي نام اين آبي

بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد .

آن وقت خدا بر شانه هاي كوچك انسان دست گذاشت و گفت : يادت مي آيد تو را با دو بال و

دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود . اما تو آسمان را نديدي .

راستي عزيزم ، بال هايت را كجا گذاشتي ؟

انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس كرد . آن گاه سر در

آغوش خدا گذاشت و گريست

اي خدا مي شود بازهم به ما بالهايمان را بدهي..

 

نوشته شده در Sun 18 May 2008ساعت 3 PM توسط باربد |

دلممممممممممم شکسته خفن

 

 جون هر کی دوست

 

داری منو کمک کن

 

هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم

 

نوشته شده در Sun 11 May 2008ساعت 3 PM توسط باربد |
Published by ParsTheme & Designed by Tempfa.com

ba2m

باربد

ba2m

http://ba2m.blogfa.com

(*_*) Just 4 U (*_*)

(*_*) Just 4 U (*_*)

(*_*) Just 4 U (*_*)

دوباره تنها شده ام !
دوباره دلم هوای تو را کرده است !
خودکارم را از ابر پر میکنم !
و برایت از باران می نویسم !
به یاد شبی می افتم که تو را در میان شمع ها دیدم
دوباره می خواهم به سوی تو بیایم
تو را کجا می توان دید ؟!
در آواز شباویز های عاشق !؟
در چشمان یک آهوی مضطرب ؟!
در شاخه های یک مرجان قرمز
و یا در سلام دختر بچه ای که
تازه نام تو را یاد گرفته است ؟!
دلم می خواهد وقتی باغها بیدارند ،
تا وقتی زنده ام ، برای تو نامه بنویسم !
برای تو نامه بنویسم و تو نامه هایم را بخوانی !
و همانند گذشته همه را بی جواب بگذاری !
و در برابره همه ی حرف های عاشقانه ام سکوت کنی !
و انگار نه انگار که وجود خارجی دارم
و همچنان بی تفاوت باش نسبت به حرفهایم !
ای کاش می توانستم تنهایی ام را برایت معنا کنم !
و از گوشه های افق برایت آواز بخوانم !
می ترسم روزی نتوانم بنویسم
و نتوانم نامه هایم را به تو برسانم !
و دفتر هایم خالی بمانند !
و حرف های نا گفته ام هرگز به دنیا نیایند !
می ترسم نتوانم بنویسم و
تو ادامه ی سرود قلبم را نشنوی !
و می ترسم نتوانم بنویسم
و آخرین نامه ام در سکوتی محض بمیرد !
و تازه ترین شعرم به تو هدیه نشود
دوباره شب ، دوباره طپش این دل بی قرارم !
دوباره سایه ی حرف های تو که روی دیوار روبه رو می افتد !
دلم می خواهد تمام دیوارهای بین من و تو پنجره شوند
و من تو را در میانه چشمهایم بنشانم !
دوباره شب ، دوباره تنهایی و دوباره خودکاری که
با همه ی ابر های عالم پر نمی شود !
دوباره شب ، دوباره یاد تو که این دل بی قرار را بیدار نگاه داشته است
دوباره شب ، دوباره تنهایی ،
دوباره سکوت ،و دوباره من و یک دنیا خاطره و غم دوری تو (-_-) عشقولانه (-_-)

(*_*) Just 4 U (*_*)

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog

JavaScript Codes JavaScript Codes JavaScript Codes