تبليغاتX
(*_*) Just 4 U (*_*)

دیروز یه دختر خانمی اومده بود در خونمون  زنگو زد منم اف امو بر داشتم

گفتم : بفرما

گفت: شما آقا محمدی؟

گفتم : بله بفرمایید.

گفت : مامانت خونس

گلاب به روتون ما از ترس ریدیم تو خودمون

گفتم : چیکارش داری

گفت : خصوصیه

منم شده بودم عین همین علامت تعجب!

به خودم گفتم یا ابوالفضل

مامانم از تو اتاق داد زد :محمــــــــــــــــــد!!!!!!!!!

به اته ته افتادم گفتم :ب ب ب ب بله خوب چ چ چ چ چرا مبزنی

مامانم گفت : کیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

گفتم با شما کار دارن

مامانم چادرشو بست به کمر         رفت دم در

گفتم خدا به خیر کنه

رفتم یه گوشه نشستم

گفتم حالا میاد دیدم خیر!!!!!!!!!!!!!

5min

نه نیومد

10min

اه چقدر خرف میزنن

15min

20min

25min

30min

خودتون که میدونین این زنا وقتی رودشون گره بخوره دیگه باز

نمیشه

خلاصه بازم نیومد!!!!!!!!!!

۳۵min

40min

45min

50min

55min

60miصبر کـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن!!!

جون مادرت دیگه سرم گیج رفت

خلاصه دلم تاب نیاورد رفتم اف امو برداشتم

داشتن میخندیدن

به خودم گفتم

اااااااااااااااااااا یهو چی شد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

مامانم فهمید که من دارم گوش میدم

گفت محمد اف امو بزاااااااااااااااااااااااااااااار

گزاشتمو بعد خدا خواستو مامانم اومد بالا

دیدم داره چپ چپ نیگا میکنه مثل بید می لرزیدم گفتم آخه من که

 کاری نکردم

گفت : این خواستگارت بود

تازه فهمیدم اوضا از چه قراره

گفتم : از کی تا حالا دخترا میرن خاستگاری

گفت : نه خیر تو میری خاستگاریش

گفتم : اگه نخواستم

یهو دیدم یه ملاقه اومد فرق سرم

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآخخخخخخخخخخخخخخخخخ

مگه زوره

گفت بله که زوره

خلاصه فرداش رفتیم با بابا بیرونو من به بابام گفتم زن نمیخوام

وبعد اون با غضب پیاده شد و در عقب رو باز کرد دو تا مشت

پیاده کرد

ما کبود شدیمممم و بعد در رفتیم

حالا هم دیشب تا حالا خونه نرفتم سک و سوزتمم داقونه

واسم دعا کنین!!!!!!!!!!!!

بابا من زن نمیخوامممممممممممممممممممممم

نوشته شده در Tue 19 May 2009ساعت 6 PM توسط باربد |
Published by ParsTheme & Designed by Tempfa.com

ba2m

باربد

ba2m

http://ba2m.blogfa.com

(*_*) Just 4 U (*_*)

(*_*) Just 4 U (*_*)

(*_*) Just 4 U (*_*)

دوباره تنها شده ام !
دوباره دلم هوای تو را کرده است !
خودکارم را از ابر پر میکنم !
و برایت از باران می نویسم !
به یاد شبی می افتم که تو را در میان شمع ها دیدم
دوباره می خواهم به سوی تو بیایم
تو را کجا می توان دید ؟!
در آواز شباویز های عاشق !؟
در چشمان یک آهوی مضطرب ؟!
در شاخه های یک مرجان قرمز
و یا در سلام دختر بچه ای که
تازه نام تو را یاد گرفته است ؟!
دلم می خواهد وقتی باغها بیدارند ،
تا وقتی زنده ام ، برای تو نامه بنویسم !
برای تو نامه بنویسم و تو نامه هایم را بخوانی !
و همانند گذشته همه را بی جواب بگذاری !
و در برابره همه ی حرف های عاشقانه ام سکوت کنی !
و انگار نه انگار که وجود خارجی دارم
و همچنان بی تفاوت باش نسبت به حرفهایم !
ای کاش می توانستم تنهایی ام را برایت معنا کنم !
و از گوشه های افق برایت آواز بخوانم !
می ترسم روزی نتوانم بنویسم
و نتوانم نامه هایم را به تو برسانم !
و دفتر هایم خالی بمانند !
و حرف های نا گفته ام هرگز به دنیا نیایند !
می ترسم نتوانم بنویسم و
تو ادامه ی سرود قلبم را نشنوی !
و می ترسم نتوانم بنویسم
و آخرین نامه ام در سکوتی محض بمیرد !
و تازه ترین شعرم به تو هدیه نشود
دوباره شب ، دوباره طپش این دل بی قرارم !
دوباره سایه ی حرف های تو که روی دیوار روبه رو می افتد !
دلم می خواهد تمام دیوارهای بین من و تو پنجره شوند
و من تو را در میانه چشمهایم بنشانم !
دوباره شب ، دوباره تنهایی و دوباره خودکاری که
با همه ی ابر های عالم پر نمی شود !
دوباره شب ، دوباره یاد تو که این دل بی قرار را بیدار نگاه داشته است
دوباره شب ، دوباره تنهایی ،
دوباره سکوت ،و دوباره من و یک دنیا خاطره و غم دوری تو (-_-) عشقولانه (-_-)

(*_*) Just 4 U (*_*)

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog

JavaScript Codes JavaScript Codes JavaScript Codes